تبليغاتX
انار
هفت سالی می شود که در خدمت اش تلمذ می کنم گرچه نمی پذیرد و من را رفیق صدا می زند.

متولد ۲۳ آذر. اصالتا رودسری است ولی بزرگ شده ی تهران.

ترم یک رشته پزشکی دانشگاه ایران است.

منتقد است به همه چیزهایی که من با مسالمت به آن ها نگاه می کنم.

یک پرسپولیسی دو آتشه ببخشید یک دو آتشه پرسپولیسی چون آتش اش تندتراست.

آرسن ونگر را بهترین مربی دنیا می داند و آرسنال را هم بهترین تیم در این موضوع با هم مشترکیم.

زیاد فیلم می بیند. بیشتر فیلم های خوب ایرانی و خارجی را دیده است.

بیشتر مواقعی که به سینما رفته ام بغل دستی ام او بوده تقریبا ۹۹٪ وقت ها.

خوش قول است ولی نه مثل من!!!

مسلمان است و ...

متعصب نیست. متحجرهم نه. متاهل هم نه. ولی یک روشن فکر اصول گرا است.

کتاب خوان است مثل خودم و علاقه مند به تاریخ برعکس من و همین طور علاقه مند به شعر باز مثل خودم.

دیدگاه های سیاسی و مذهبی مان در مقابل هم هستند ولی در یک راستا.

در ابتدای رفاقت مان اتفاقی بین مان افتاد که حکم الان باید شده باشیم جن و بسم الله ولی خدا نخواست و نشدیم.

عاشق آش و زولبیا است!!!

تازگی ها دمبل هم می زند!!!

یادم می آید چند سال پیش آمده بود دم خانه دنبال من به او گفتم که الان می آیم و من یادم رفت و رفتم حمام. گمان ام نیم ساعت بیش تر منتظر بود تا سرآخر پدرم او را دیده و گفته : فلانی که حمام است!!!

از خجالت روی دیدن اش را نداشتم ولی خودش فردای آن روز باز آمد دنبال ام.

مصطفا این ها بود و این ها مصطفا اما یک از هزاران البته از ظن من.

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در دوشنبه 23 آذر1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

پنجشنبه صبح است. نه، جمعه عصر است. زمان را ندارم ، مکان را هم. باریکه نوری وارد اتاقم شده _آهان مکان را دارم این جا اتاقم است_ این همان مشخصه تنهایی من است. هروقت تنهاهستم او را می بینم، باریکه نور را می گویم. هروقت تنها شوم می آید، تنهای تنها.

زرد است...نه،قرمز...نه،اصلا رنگ ندارد.خلا است. مثل هیچ چیزنیست. ازهمه چیز رد می شود. انگارنه انگار که چند میلیون کیلومتر را گذرانده تا به این جا رسیده. انگاری همین پشت در بوده فقط منتظر بوده من تنها شوم تا داخل شود. برخورد کرده به آیینه واتاق مثل زمانی که نور با آب عشق بازی می کند زیبا شده است.

من باز تنها هستم مثل همه ی وقت ها. هرروز صبح که بیدار می شوم پلک هایم را باز نمی کنم تا شاید کسی بیاید و صدایم کند و دستی بکشد و جسمی که حس شود ولی....

کسی نیست با او حرف بزنم. حرف هایش بشنوم. ببینم اش. همان باریکه فقط همان هست.

نور درهوا مستقیم حرکت می کند و چاره ای جز این نداشت که وارد اتاق شود و الا آن هم راهش را کج می کرد و می رفت.

قدیم ترها، تنهایی، حرف زدن را از یادم می برد حالا شنیدن هم از یادم رفته است. فقط چشمان ام کار می کند. پلک هایم را که ناامید شد از آن آرزو باز می کنم. چشم هایم مانند رقاصه ها در گودی چشم ام می چرخد و می چرخد و... می خواهد بیرون بیاید تا ببینند همه هنرش را اما کسی نیست این جا که ، پلک هایم را می بندم.

دیگر چیزی نمی بینم، آن هم از کارافتاد. نه صدا، نه تصویر، نه کلام. فقط حس مانده که آن هم از سردی اتاق بی حس شد. فقط یکی از حواس مانده که چون درون محفظه است بلایی سرش نیامده است. البت به خاطر همین تنها بودن اش خطر بل بیشتر از حواس دیگر سراغش می رود.

دارم سعی می کنم به خاطربیاورمش.

آه... که چقدر دور است. می خواهم به چیز دیگری جز او فکر نکنم. من، من نمی رسم به او چون من پیاده ام و او سوار. پیاده چندین سالی تا او راه است. با هواپیما می روم ولی من نه پول دارم نه جرئت سوار شدن اش را در این دور و برها (رجوع شود به پست توپولوف نابودش کن).

بی خیال، بگذار تصورش کنم. وای که چقدر دور است وقتی می خواهم به او فکر کنم باید صفحات تاریخ را ورق بزنم.

ولی، ولی آن قدر دور شده که دیگر حتا نمی توانم تصورش کنم ولی چیزی را می توانم مطمئن باشم، او هست چه با من، چه بی من، چه با او، چه بی او_این جاهایش را محمد می فهمد_.

من چیزی ندارم. من چیزی نیستم. من کسی نیستم، من ناکس هم نیستم. من از دنیا چه می خواهم؟ من از دنیا چه دارم؟ لعنت به من، چقدر "من" بس است دیگر.

او، او چیزی ندارد. او چیزی نیست. او کسی نیست، او ناکس هم نیست. او از دنیا چه می خواهد؟ او از دنیا چه دارد؟ او خدایی دارد در دور دست ها ...

وانا اقرب من حبل الورید.

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |

همیشه ازبودن کنارشان لذت می بردم ولی نمی دانستم ، همیشه از بودن کنارشان احساس امنیت می کردم ولی نمی دانستم ،همیشه از بودن کنارشان راضی و خوش حال بودم ولی نمی دانستم.

حالا که چند صد کیلومتر از آن ها دور شده ام همه ی آن چیزهایی که نمی دانستم و داشتم شان را به خوبی احساس و درک می کنم و چنان نیازی در خودم احساس می کنم که تا کنون تجربه اش نکرده ام.

حالا که کنارم نیستند نه احساس امنیت می کنم نه خوش حالم و نه راضی و حالا خودم هستم و هم خانه ای جدیدم.

به هر حال باید با این شرایط جدید کنار بیایم.

به خودم می گویم که دو سال که بیشتر نیست و زود تمام می شود ولی هر ثانیه اش برایم یک روز می گذرد به فکر آن ها هستم که الان چه می کنند پدرم ، مادرم ، دوستان ام و کسانی که دوست شان داشتم و دارم.

من چیزهایی را موقتا از دست داده ام و خدا می داند این کلمه موقتا چقدر طول خواهد کشید.

حالا من آن احساس خوب در کنار خانواده بودن را دیگر ندارم_موقتا_.

واقعا چه کسی جز پدرم حاضر می شد بی آن که عصبانی شود با من سر و کله بزند ، چه کسی جز مادرم می تواند این قدر مهربان و بی منت به من محبت کند.

یادم نمی رود که همه ی این ها نعمت هایی است که خدا در اختیار من قرار داده است و اگر خدا نمی خواست نه من بودم نه پدری نه مادری نه دوستی نه آشنایی نه محبتی نه ...

حالا سفرم را شروع کرده ام و اولین تجربه ی این سفراین است که انسان تا سه چیز را از دست ندهد ارزش آن ها را درک نمی کند، یکم سلامتی دوم امنیت سوم خانواده.

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |

دید موسی یک شبانی را به راه     کاو همی گفت:«ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت     چارقت دوزم کنم شانه سرت»

***

بحث سر داستان موسی و شبان بود از دفتر دوم مثنوی مولوی. فلانی بلند شد و گفت: اولا مولوی سنی بوده و نباید اصلا به او فکر کرد ثانیا داستان پر از ایراد و اشکال است ، چرا باید این قدر خدا را پایین آورد و او را در حد یک انسان بدانیم و با او صحبت کنیم و الا کار این همه پیامبر چه بوده است مگر نیامده اند که به ما یاد دهند چگونه خدا را بخوانیم مگر نباید خدا را با نام نیکو خواند مگر نباید او را با آداب و ترتیب بخوانیم پس این همه دعا و ادعیه برای چیست؟

***

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان     گفت موسی:«با کی استت ای فلان»

گفت:«با آن کس که ما را آفرید     این زمین و چرخ از او آمد پدید»

***

بلند شدم و گفتم: اولا، مولوی اول آدم است و بعد سنی، که من آدم بودن او را مقدم می دانم بر سنی بودنش در ضمن چه اصراری است که تا کسی را می بینی فورا دین و مذهب اش را می پرسی گوش کن چه می گوید اگر حرفش نادرست بود نپذیر.

ثانیا، پیامبران آمده اند تا به انسان ها یاد بدهند که خدا را بخوانید. خواستن و شروع کردن به صحبت کردن با خدا مهم تر از چگونه خواندن و چگونه صحبت کردن با او است.

***

گفت موسی:«های، خیره سر شدی     خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است وچه کفر است و فشار     پنبه ای اندر دهان خود فشار»

***

هر کس باید به اندازه ی فهم و پیشرفت خودش خدا را بخواند. نه خدا از آن شبان انتظار دارد که با آداب و ترتیب خاص او را بخواند نه از من که در سال 88 زندگی می کنم می پذیرد که مانند آن شبان او را صدا بزنم. این اشتباه است که ما همه ی انسان ها را با خود یا حتا دیگر انسان ها به مقام مقایسه ببریم. هر کسی باید این را دوست داشته باشد که اگر رفیق اش چیزی از او می خواهد آن را بی تعارف، صریح و صمیمی بخواهد.

***

گفت:«ای موسی، دهانم دوختی    وز پشیمانی تو جانم سوختی»

جامه را بدرید آهی کرد تفت     سر نهاد اندر بیابان و برفت

***

چه اصراری است من که زبان عربی نمی دانم بیایم و خدا را با دعا و مناجات آن هم به زبان عربی صدا بزنم طوری که حتا نفهمم چه می گویم. هدف از بعثت انبیا رساندن انسان ها به خداست نه چه گونه رساندن آن ها. شاعر می گوید:

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید    بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

***

وحی آمد سوی موسی از خدا     بنده ی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی     نی برای فصل کردن آمدی

***

اهمیتی ندارد که کجایی و در چه زمانی قرارداری فقط بخواه که با خدا حرف بزنی وقتی که خواستی و نیاز پیدا کردی شروع کن با خدا حرف زدن مهم نیست با چه لحنی و چه آدابی فقط بخواه این ارزش اش بیشتراست از این که برای تو دغدغه شود که چه گونه خدا را بخوانی. اگر هم خیال می کنی که با خواندن دعاها و مناجات ها به خدا نزدیک تر می شوی و بیشتر مورد توجه قرار می گیری سخت در اشتباهی چرا که شرط اصلی قرب الهی خلوص نیت است.

***

«قل کل یعمل علی شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدی سبیلا»

بگو که هرکس بر حسب ذات و طبیعت خود عملی انجام خواهد داد و خدای شما به آن که راه یافته تر است آگاه تر است.(سوره اسراء_ آیه84)

***

چون که موسی این عتاب از حق شنید         در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید           گفت:«مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو             هر چه می خواهد دل تنگت بگو»

 

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

می گویم: تو نمونه را بد انتخاب کرده ای و الا نظرت الان این نبود چرا با چند نفر دیگه صحبت نمی کنی؟

روبرویم نشسته است دارد مرغ سوخاری اش را گاز می زند. رفیق ام را می گویم اهل دلی است برای خودش.

می گوید: من با این ملا جماعت مشکل دارم_با این که نه سن من نه سن او به آن موقع قد نمی دهد به امام اشاره می کند_امام هم خوب آخوند بود حالا هم آخوند داریم.

می گویم: هرکسی که آخوند بود که مسلمان نمی شود.

نیمی از پیتزایم را خورده ام و دیگر اشتها ندارم. دارم سعی می کنم متقاعدش کنم که اسلام و مسلمانی آن قدر هم که می گوید خشک و ظاهری نیست.

می گوید: این ها را که تو می گویی خیلی وقت است آخوندها در بوق و کرنا کرده اند ولی درعمل من چیز دیگری می بینم.

***

ما آدم ها هر وقت می خواهیم وارد کار، تجربه ای جدید یا هر چیزی که برایمان تازگی دارد بشویم سراغ نمونه ها می رویم. این که فلانی قبلا این کار را کرده است و حالا او چه برداشتی از آن دارد یا نظرش درباره آن چه است، سلیقه است. ولی اگر ما این فرد را درست انتخاب کنیم و با ملاک های ما مطابقت داشته باشد و همه ی جوانب کار مورد نظر را برای ما تشریح کند می توان به گفته هایش اعتماد کرد. این راهی است که وقتی ما به منشا موضوع مورد نظر دسترسی نداریم و می خواهیم در مورد موضوعی شناخت پیدا کنیم.

مسلما کسی که دکترای ادبیات دارد بهتر می توان ادبیات را به ما بشناساند تا کسی که کتاب ادبیات سال یکم دبیرستان را با نمره 11 قبول شده است.

***

می گوید: چند وقت پیش با آخوندی صحبت می کردم و چند تا انتقاد به حرف هاش گرفتم طرف هم عصبی شد و شروع کرد به دشنام دادن ،می گفت: وا اسلاما این چه حرف هایی است که می زنی؟کافری مگر؟ برو بابا تو به درد مسلمونی نمی خوری!!! من هم بهش گفتم: شما حتما خیلی شاگرد خوبی بودی که آخوند شدی .ای آقا مگر مسلمونی استعداد می خواهد. من فقط می خواهم اول بشناسم بعد انتخاب کنم.

می گویم: اگر من می خواهم مسیحی شوم باید به سراغ منشا اون بروم نه سراغ یه آدم مسیحی که از این انجیل تحریف شده چند برگی خوانده است، اگر هم قرار است از یک نمونه استفاده کنم بهتر است اون نمونه از هرنظر اصیل باشد.

می گوید: حالا که منشا دین در اختیار ما نیست... تو یک نمونه معرفی کن.

سرم را پایین انداخته ام به خودم فکر می کنم و اطرافیان ام ،نمی شناسم.

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 5 بعد از ظهر |

همیشه سعی کرده بود با صداقت کار کنه این رو از پدرش یاد گرفته بود. بعد از مرگ پدرش مجبور بود هر روز همراه برادرش سر کار برود تا کمک خرج خانواده باشه. هر روز از صبح زود تا ظهر در ساختمانی نیمه کاره و بعد ازظهر هم توی چاپ خانه و روزهای تعطیل هم اطراف شهر برای کشاورزها و دام دارها روزمزد کار می کرد. حالا با ده سال سن به جای این که غرق بازی های کودکانه باشه غرق کار بود آن هم نه کاری که باهاش زندگی کنه کاری که باهاش زنده بمونه. شب که می رفت خونه از خستگی فقط صدای دعای مادرش رو می شنید و بوسه خواهر کوچک تر را روی صورتش حس می کرد و دیگر هیچ ، بی هوش می شد. خواب پدرش را می دید او بسیار خوش حال بود تا می خواست از مشکلات زندگی برای پدرش بگوید نور خورشید توی چشمش می خورد و اون باید با پدر خداحافظی می کرد و روز از نو روزی از نو. روزها همین طوری می گذشت با این که سی سال بیشتر سن نداشت اگر از دور راه رفتن اش را می دیدی خیال می کردی پیرمردی شصت ساله راه می رود. مادرش مرد و برادرش معتاد شد دیگر خبری از او نبود حالا خودش بود و سه خواهر کوچکتر که باید آن ها را سروسامان می داد به هر زحمتی که بود سه خواهر را به خانه بخت فرستاد وهرسه آن ها را خوش بخت کرد احساس رضایت می کرد چون توانسته بود به درد بخورد همان چیزی که پدرش از او می خواست و خود آرزویش را داشت.سربلند بود. منت کسی بر سرش نبود و خدا را برای همین شکر می کرد. حالا او خود چه داشت شصت سال سن با انواع دردها و بیماری ها که او داشت با آن ها دست و پنجه نرم می کرد او تنها بود مثل پدرش شاید بیشتر از او باید منتظر می شد تا چیزی او را پیش پدرش ببرد.

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در یکشنبه 18 مرداد1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

فکرش هم آدم را می ترساند چه رسد به تجربه اش این که بدانی تا چند لحظه دیگربرای همیشه خواهی رفت. تو با هزار و یک آرزویی که هنوز بهشان نرسیده ای سوار بر این مرکب مرگ می شوی تا شاید پلی شود برای رسیدن به آرزوهایت. این که تو می دانی تا چند لحظه دیگر همه چیز تمام می شود وخواهی مرد حس عجیبی است و البته ترسناک. نمی دانم این ها را خطاب به چه کسی یا کسانی بیان می کنم با خانواده ی 168 مسافر که حالا عزادارند یا با مدیر یک شرکت هواپیمای یا با مسوولان کشوری یا با آقای توپولف طراح این هواپیما که کار حضرت عزرائیل (ع) را سرعت بخشیده و گوی سبقت را از آدولف هیتلر هم ربوده است. تو می دانی ، بین زمین و آسمان سرگردانی آرزوهایت مثل یک بادکنک ترکیده اند و حالا تو داری یه تکه پاره های بادکنک نگاه می کنی و حسرت می خوری و کم کم ترس تمام وجودت را می گیرد. کسی می گفت خیلی ها به زمین هم نمی رسند و همان بالا در آسمان از ترس سکته می کنند وعجیب است که تا الان سکته نکرده ای. دور و برت را نگاه می کنی اشک در چشمان همه حلقه زده است صدای گریه کودکی می آید کودکی که دقیقا نمی داند چه قرار است بشود و فقط گریه می کند تا مادرش که چشمانش را بسته عروسک اش را از کف هواپیما به او بدهد. به خودت فکر می کنی به کارهایی که کردی و به کارهایی که نکردی راضی از آن ها باشی یا نه دیگرمهم نیست. چشمانت را می بندی و منتظر لحظه ی موعود می شوی تصویر پدر و مادرت ، خواهرت ، برادرت و دوستانت جلوی چشمان تو ظاهر می شوند و باز هم حسرت می خوری که چرا بیشتر با آن ها مهربان نبوده ای. با خودت کلنجار می روی نمی دانی اسم اش را چه بگذاری قسمت ، قضا ، قدر ، بی کفایتی مسوولین و...  حالا که مرگ در چند قدمی تو است آن را باور داری و به آن اعتقاد پیدا کرده ای با خود می گویی : من قرار بود بمیرم در یک تصادف ، روی تخت بیمارستان از بیماری ، در یک سانحه هوایی و ... و تو برای دردناک ترین نوع مرگ انتخاب شده ای. و این کرامتی است که به انسان ها می دهند تا لحظه مرگشان را بدانند و این کرامت به تو عطا شده است ولی کمی دیراست تو کمتر از 30 ثانیه وقت داری .چشمانت را می بندی و منتظر می شوی .

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

گرچه همیشه اعتقادم بر این بوده که اگر کسی استعداد انجام کاری رو ندارد نباید سراغش بره و اقدام به انجام آن کند ولی کاری که من می خواهم بکنم شاید به نظر بیاد مخالف اعتقادم باشه ، نوشتن . اما این نوشتن با بقیه نوشتن ها فرق می کنه من می نویسم اما نه به منظور نویسندگی . من فقط دغدغه هام رو می نویسم تا اگر در مورد آن با کسی اشتراک  داشتم یا من به اون کمک کرده باشم یا اون با گفتن نظرش به من کمکم کنه . قول نمی دهم ولی سعی می کنم هفته ای یک بار یا دوهفته یک بار و حداکثر سه هفته یک بار انار را به روز کنم ولی اگه این کار نشد ... نشده دیگه بدونید قلم ام خورده ته دیگ . انار مثل خودش هم شیرین داره هم ترش هم تلخ هم ملس هم قرمز داره هم سفید هر کدام شان را خواستید میل کنید و بدونید این انار همیشه خوشمزه نیست . انار رو نباید دون کرد انار رو باید پوست کند بعد گاز زد تا تلخی پره هاش رو حس کنی تا حالت جا بیاد . و اما بدانید که بیان کردن حرف دل چه به گفتار و چه به نوشتار استعداد نمی خواهد فقط باید از یه جا شروع کنی و من با انار شروع کردم .

+ نوشته شده توسط محمد علی روحی در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 1 قبل از ظهر |